شكوفه

 

 

شكوفه

شكوفه پاسخ شلاقي هاي سرماييست
شكوفه تهنيت روزهاي بارانيست
كه شاخسار درختان قحط  ساليهاش
براي چلچه هاي غريب ميخوانند
شكوفه آبله كو بيست دست هايي را
كه از نيايش خورشيد باز آمده اند
من از بهار، چه گويم
من از خرابه ، چه آب و علف سرشته كنم
كه آنچه بود ترا بود و
آنچه نيست، مراست

كابل ‌- حمل ١٣٦٥

شبانگه

 

 

تا نقش روي و مويت بر لوح جان بر آرم
از آفتاب و باران رنگين كمان بر آرم
 
تا باد را بهاران از باغ بگذراند
ذكر ترا برنگي از گلستان بر آرم

تا دست ارغوان را لطف شكوفه بخشم
آيينه از رخ تو بر آستان بر آرم

با دستهاي عاشق با چشمهاي عاشق
چتر گل و بريشم زين خاكدان بر آرم

از بهر مقدم تو هر شام بر سر ره
مهتاب را برنگي دامن كشان بر آرم


بهار ‌ ١٣٦٩ هجري شمسي
قهار عاصي

دل من

 

 

دل من

 
نه ترك يار نه ترك وطن كند دل من
نه كار مردم و ني كار من كند دل من

شبانه روي به كشمير راه بسپارد
سحر ز كابل خونين چمن كند دل من

نسيم و سوسه هاي سفر چو در زندش
زغصه باغچه بيت الحزن كند دل من

چو سر به ناله و زاريي گريه گاه كشد
فرشته را به غمش همسخن كند دل من

چو مطربان بريشم نفس غزل خوانند
نشيد نام و رانارون كند دل من

كابل ١٣٦٨ تابستان

نوشته من براي هفدهمين سال نبود عاصي "کابل"

1

سلام عاصی! دیشب تقویم كابوسی شش میزان ١٣٧٣در چشمانم بی هیچ مانده نباشیی آمد و ورق خورد.ترا دیدم كه دستان مهستی و میترا را رها كردی تا رویای لالایی ملیمه را در انفجاری دود و آتش پاره، پاره كنی.ترا دیدم كه فال بیدل و نسخه ی ستره ی سفرنامه را روی میز، كنار كارت "تولدت مبارك" رها كردی تا سی و هشت بهارزندگی و یك دهه قند و نبات ترانه را به دهن تلخ خمپاره ها، خون كنی، اشک کنی، زاغ كنی سرماكنی. از جزیره خون و اژده های جهنم جنگ تا تو چند وجب فاصله بود؟ برگشتی؟ كه بمیری؟ زمام ایران ازتو تابعیت میخواست.بهایش گران بود؟ نه! هیچ اینهمه نداشتی، بپردازی و بمانیی. همینكه برگه ی درخواست بدست رسید چه مفلس شدی. چی یكباره دلت هوای ملیمه و پنجشیر كرد.گویا دستانی ترا از آن بالا به پایین كشد.برگشتی تا ملیمه را بی لالایی ببوسی.آمدی تا به چشمان سبزش نگاه کنی. یکباره خیال نبودش در تو پیچید. آمدی تا، تا مرگ ترکش نکنی. مگر میشد ترا از لالایی اش بدزدند.میان نحس آن درخواست و ویزه اقامت بی تردید، برگشتنت چه زود بی تردید شده بود، میدانم. گویا! لبیک شهادتت اقرا شد.اینک بگیر شهادت گزینه یی بی درخواستیی ست که خمپاره های شهر خون و و حشت حلالت میکند.

2

عاصی! امروز اما چشمانم را از كابوس شسته ام. تا دو روز آنسو تر بروم تا تقویم چهار میزان ١٣٣٥ را ورق بزنم. سخن، از خواب و كابوس را هم می بندم كه بیداری آغاز آزادیست، آغاز شهادتست ، آغاز" از تنها ولی همیشه" است. از امروز ملیمه چشم به دیدارت باز میكند تا جاودانه گی زایش و زندگی ترا از "مقامه گل سوری" تا "سال خون و سال شهادت" یک دهه، دره ، دره تجلیل كند.از امروز تا پنجاه و پنج و از پنجاه و پنج تا هزار دره زمان دیگر، تو مهمان بومی "سلام علیك" و " مانده نباشی " ترانه های ستره و بومی سرزمینم می مانی چنانییکه در هیچ خواب و كابوسی چشم از بیداری نمی بندد. بیا! از آن فردوس سپیدت ، بیا بنشین رو در رو و چشم در چشم با مردم. چارزانو به صمیمیت زلال روستایی خویت. ببین چه میگوییم. چه بنویسیم دل ما از مقاله های مترانه و لفاظی های شكرانه میگیرد. ترا باید گفت چنانیكه تویی . چشم در چشم ، رو در رو، ساده و ستره و بومی مثل نامه هایت ، مثل ترانه هایت ، مثل مثل خودت. میدانی! تو فرا تر از ازدحام تالارها و تجلیل ها در ذهن هر ترانه سرا و هر غزل شنو این خاک، این کربلا ی جنگ تشنه ی ناستوه ی آزادی، سال سال، غزل غزل، غم غم، زندگی خواهی شد. زندگی خواهی ماند.

3

چه میپرسی؟! بیتو چگونه گذشت . همان آش،همان كاسه عزیز! در نكبت چاقوكشان بی خیر. كسی به باغ نرفت. هیچكس! نه من، نه ما. مانده باشی ، جور هستی، بخیر هستی هم نكرد. كبوترهای كودك به خانه خورشید نرسیده زاغ شد و زمستان شد. یل و کچکن را شبانه و دزدانه دریدند. بعد پیغمبری از راه نرسید و اگر رسید قهرمان بی سری بود كه بوی نامرد میداد خاكش! چه بخواهی ، چه نخواهی غلام دو قات و كنیز نشسته، همینست كه به دهان شكسته می ماند. بی تو هم از رهبران "روزمبادا" خبری نیست که نیست. کاسه های داغ تر از آش و شکم برآمده از آبستنی قدرت طلبی پا در کفش بیگانه. همان..همان.. سر بی سر آزادی، درته نیزه های رنگین ارچند بی داس و چكش به سمت باد های گزافه در اهتزاز. سخن بسیارست و جا كم، سخن همانست كه بود، همان، همانی كه در مقامه ، سكندر و آریانا، در یل كچكن ، در شهر بی قهرمان بود.... سخن از همانهاست و بسیارتر و بدتر..... چه میپرسی؟! میبودی که می نوشتی.

4

عاصی! چگونه از خاطره ها فراموش شوی که اینجا هنوز ودیعه های در سفر با گل های سوری عشق تو خدا حافظ میكنند و  كودكان هنوز سراغ خانه خورشید را میگیرند تا مادران گفته، گفته به زمستان و زاغ برسند. چگونه از خاطره ها فراموش شوی که جزیره هنوز در خونست؟ هنوز غزل، غم من و ما ست.عزیز!یاد تو و ترانه های به روایت بومی خودت بد رقم به رگ و ریشه غمهای این دیار پیوسته ؛ پیوستی.

.................

زینت
نور

‏یکشنبه‏،
2011‏/10‏/09


  • آویزه ها

. کلیات اشعار عاصی ‌- تدوین
نیلاب رحیمی

شاعر زمانه

 


بمناسبت سالروز شهادت شاد روان قهار عاصی:
 
شاعر زمانه
 
خدای شعر و غزل، شاعر زمانه بُدی
 جهان زمزمه، دنیا یی از ترانه بُدی
 
خلیده دشنه یی اندر گلوی خونخواران
 بنام زمزمه پرداز، یک بهانه بُدی
 
تو پُربها، نه یک کیسه و نه یک دامن
 نه یک سبد، نه انبان، یک خزانه بُدی
 
نه جوی و جویچه، نی رودبار و دریاچه
 تو بحر ناپیدا ساحل کرانه بُدی
 
همه دُری که بسفتی تمام حق گفتی
 نه یافه بافته، نی در پی فسانه بُدی
 
اگر که برق شراری به خرمنی میزد
 غُرنده تندر فریاد در میانه بُدی
 
به سینه سینۀ غدار دشنۀ عریان
به پُشت پشت جهانخوار تازیانه بُدی
 
چه ناروا بشکستند ساقۀ قد تو
 هنوز تازه دمیده یکی جوانه بُدی
 
زجای خالی تو، زینت از زمان دررفت
 نگین روشن انگشتر زمانه بُدی
 
اگر چه زیستن تو قلیل و کوتاه بود
 ولیک با ثمر از عمر جاودانه بُدی

 دریغ! راکت دیوانه گان قدرت را
 تو هم چو سایر ِقربانیان نشانه بُدی
 
چه بس بزرگ که ضایعۀ نبود تو بود
 خدای شعر و غزل، شاعر زمانه بُدی
 
"ر زلمی"

 

نمي گنجم

 

من آن موج گرانبارم كه در دامن نمي گنجم 
من آن توفنده خاشاكم كه در گلخن نمي گنجم

سروپا رونق آراي دو عالم نقش معنايم
بگيريدم بگيريدم كه من در من نمي گنجم

من آتشباز يي آواز هاي عيد موعودم
مرا فارغ كنيد از تن كه من درتن نمي گنجم

غبار هيچ گرد ره نيم در چشم كس ليكن
خيال آيينه ي دارم كه در گلشن نمي گنجم

سرود برق ريزيهاي فصل رويش و رنگم
شرار مشعل طورم كه در خرمن نمي گنجم

مرا فرياد گاهي در مسير نيستان بايد
من آن دردم كه در پيچاك يك شيون نمي گنجم

كابل ‌- ١٣٦٣ ثور هجري شمسي
قهارعاصي .

تنهايي

تنهايي

گريبان گير جان خويشم از بسيار تنهايي
سرم ميريزد امشب از دروديوار تنهايي

دلي كه داشتم ديوانه گيهايش زپا افگند
سري تا مي بر آرم ميدهد آزار تنهايي

خموشيهاي من در پرده هايش رنگ ميگردد
چه ساز روشني دارد به چشم يار تنهايي

به هر جمعي كه آواز محبت ميشود بالا
خيالي را به خونم ميكند بيدار تنهايي

صداي آ شنا  ره ميكشايد از درون اما
گلو ميگيرد م اندوه دريا بار تنهايي

هميشه چشم من ازهمسرايان دستياري بود
ولي اينك رفيق  راه غربتسار تنهايي

كابل ‌‌- تابستان ‌- ١٣٦٩

غزل من و غم من

غزل من و غم من

به هواي تازه ماند غزل من و غم من
به خدا ترا رساند غزل من و غم من

همه اش سلام عشق است و كلام  آشنايي
همه نور مي فشاند غزل من و غم من

زاداي مهرباني به مباركي رسيده
كه به نيمه ره نماند غزل من و غم من

چو قلندران صافي چو برهنه گاني صادق
دغل و دغا نداند غزل من و غم من

به زمين شوره ي جان و به خاكتوده ي دل
گل سرخ پروراند غزل من و غم من
 
به قلمرو دل انگيز  تخيلم فرود آي
كه هماي مي پراند غزل من و غم من

كابل ١٣٦٨ ه ش

ياد باورها

 

 

مرگ آمد و معنی زمان ديگر شد
غمنامه ی خون مردمان از سر شد
هم حشمت سبزه زار را فتنه گرفت
هم شوكت باغ خاك و خاكستر شد

به چه درد

 

به چه درد

به چه درد خسته اي شاعر بال و پر شكسته
سخن اينچنين پريشان،غزل اينقدر شكسته

بخيال آشناي سر دل كجا گشودي
كه به شيونت مكر رغم تازه تر شكسته

چه سرود هاي شاديت كمال عجز ديده
چه ترانه هاي تلخيست بهر گهر شكسته

به چه شوق عرضه فرمود دلت نواي خود را
كه از آن گلونه خون شد جرسي ، مگر شكسته

به فراز گريه گاهان علم بلند عشقت
چه بزرگ باز تابيده چه بيخبر شكسته

نه به زار ناكي تو دل ديگري تپيده
نه به سوز ناكي تو قفس دگر شكسته

جدي ١٣٦٩ ه ش

 

و....

  

 و....
آنجا كه تويي درخت و دريا آنجاست
شام و سحر هميشه زيبا آنجاست
اي باغچه ي مراد هاي دل من
آنجا كه تويي تمام دنيا آنجاست

تاريك

 

تاريك

خانه تاريك ، دل باغ و بيابان تاريك
بيتو هر كوچه اين شهرك ويران تاريك

آسمان خسته و خورشيد زپا افتاده
ماه آواره به دلگيريي زندان تاريك

چه دياريست دياريكه نباشي تو در آن
دامن آلوده ي تكفير و گريبان تاريك

بيتو دل معبد طوفان زده را مي ماند
آستان ريخته، در سوخته، ايوان تاريك

باده تاريك  و گلو گير، سرنامه سياه
و غم دوزخيي يار دو چندان تاريك

......................

عاصي ‌- ١٣٦٩‌ هجري شمسي ‌- خزان
........................................

 

............................

سوار و حادثه

 

سوار و حادثه


شب است و قافله در نور ماه مي گذرد
سوار و حادثه سبز و سياه مي گذرد
 
شهاب نيست كه دنباله ميكشد بزمين
شهامت است كه از شاهراه مي گذرد
 
هواي گردنه هاي بلند يك دره است
زبام دهكده هاي تباه مي گذرد

نسيم روز و شب فصل هاي بارانيست
زكوه سوي چمن گاه گاه مي گذرد

شب است و مرد زمستان قطب را شلاق
به گرده ميزند از گريه گاه مي گذرد

كابل ‌‌- قوس ‌ ١٣٦٨

درماه در ستاره

 

درماه در ستاره

هرشب هواي كوچه دلدار ميكنم
دل را تسلي از در و ديوار ميكنم

از بسكه با خيال وي آغشه ميشوم
هر ذره را خيال سپيدار ميكنم

با جفت كفتر نه ي پر چال بام شان
از دور دور قصه ي بسيار ميكنم

آنجا براي دفع گمان بد كسان
تمثيل نقش مردم هوشيار ميكنم

نذرانه ي مراد همه سيم و زر بود
من نان گرم نذر رخ يار ميكنم

درماه، در ستاره ي شام و غروب شهر
او را تمام باغچه ديدار مي كنم

از جنس دل ز سينه دكاني گشوده ام
سرتا به پاي عشقم و بازار ميكنم

كابل ‌‌- قوس ‌- ١٣٦٦

زين چمن

 

زين چمن

ني به بوي گل نه با باد بهاران زنده ام
زين چمن دردي بجان دارم كه با آن زنده ام


مشعلي از دور دستيها نويدم ميدهد
تا كه او در ديده ام باشد نمايان زنده ام


گاه ديوارم گهي ويرانه گاهي هم درخت
پشت بر كوه دل به دريا رخ به طوفان زنده ام

كابل ‌ پاييز  ١٣٦٥ هجري شمس

 

چشمهايت

  

چشمهايت

دو شاهدخت يكي ولايت بنام ويداست چشمهايت
دو خط فرمان خواجگي بر قلمرو ماست چشمهايت

دو ركعت فرض از نماز اجابت  عذر صبحگاهان
دو آيت راز رستگاري دو بال عنقاست چشمهايت

دو خواهر راز داري هم ز لطفهاي جواني شان
چه در هماهنگي هميشه چقدر زيباست چشمهايت

دو لحن شيرين دو باغ ناجو دودست ناخورده جام جادو
پيامداران سبز جنگل خداي درياست چشمهايت
 
چقدر شاد و چقدر شيرين  چه در تسلا و لطف ديرين
چه ناتمام و چه بر گزيده چه رو به فرداست چشمهايت


كابل ‌‌- پاييز  ١٣٦٩

سفري

 

سفري

آيينه شكست آيينه دارم سفري شد
باغم به ره افتاد و بهارم سفري شد

امروز عزا دار دل مرده ي خويشم
ديروز ز دعا خوان مزارم سفري شد

بيكس تر از آنم كه توان برد گمانش
ياران بشتابيد كه يارم سفري شد

جان بود و جهان گوهر نو يافته ي من
هيهات همه دار و ندارم سفري شد

ازلطف، همه شيرواز آداب ، همه شهد
اسباب خوشي ، رونق كارم سفري شد

پاييز فراز آمد و گسترده بساطش
طاووس پر از نقش و نگارم سفري شد

دل بود و نفس بود و تماميت من بود
آرامش خاطر زكنارم سفري شد

اسباب رفاقت سخنش بود و نگاهش
مجموعه ي قدسي قرارم سفري شد

تنهايي

 

تنهايي

گريبان گير جان خويشم از بسيار تنهايي
سرم ميريزد امشب از دروديوار تنهايي

دلي كه داشتم ديوانه گيهايش زپا افگند
سري تا مي بر آرم ميدهد آزار تنهايي

خموشيهاي من در پرده هايش رنگ ميگردد
چه ساز روشني دارد به چشم يار تنهايي

به هر جمعي كه آواز محبت ميشود بالا
خيالي را به خونم ميكند بيدار تنهايي

صداي آ شنا  ره ميكشايد از درون اما
گلو ميگيرد م اندوه دريا بار تنهايي

هميشه چشم من ازهمسرايان دستياري بود
ولي اينك رفيق  راه غربتسار تنهايي

كابل ‌‌- تابستان ‌- ١٣٦٩

 

 

گلایه

 
 با درود به روان شاد عاصي شهيد

دوستان عزيز: سلام و محبت نثارتان . دوستاني به وجود كم كاريهايم محبت ميكنند و تشويقم ميكنند كه واقعا سزاوار آن نيستم. و عده يي هم گلايه دارند كه "بهشت هفتمين"  بروز نميشود و بايد مسدود شود. به اين دوستان ميخواهم بگويم كه اقلا آرشيف "بهشت هفتمين من" دريچه يست گشوده ،به روي آنانكه به اينجا ره مي يابند. فضاي فرهنگي ما نهايت مايوس كننده است. فرهنگيان ما هنوز ميان ديوانهاي صايب و سهيلي به دنبال شعرميگردند تا خواهشات عاشقانه هاي جواني شان را تازه نگه دارند ولي "عاصي" كه همه زندگي در آتش خشم اشغال و كوچ، سوخته سوخته سوخت وازخاكسترش هم بال نوشت، پرواز نوشت، عاصي ايكه كنار چراغ تيلي نشست تا "يل و كچكن" بنویسد.ناشناخته ماند. دریغ که امروز  آن چراغ نوشته ها  روي تاقچه هاي كتابخانه ها خاك ميخورد. "عاصي" امروز به نام قوم و انديشه گروپبندي و حتي تردد ميشود. جامعه فرهنگي ما "عاصي" و "عاصي" ها را ناديده عبورميكنند. جوانان ما با فروغ و سپهري  كه سه تا چهار دهه از مرگ شان ميگذرد بيشتر آشنا هستند  تا با "عاصي" و عشقري.  مگر "عاصي " صداي شعر مقاومت سرزميني به گلوله بسته ما نبود كه بود.مگرعشقري آهنگ لالايي ، فرهنگ عاميانه ، فرهنگ بومي كوچه ها و پس كوچه هاي كابل جان و سرك سنگي و ده اففانان و چنداول ما نبود كه بود. ويبلاگ عاصي  فقط در چند ويبلاگ كه مربوط  تشنه گان ادبيات راستين و ادبيات شسته ی سرزمين ما است، لينك شده و بس .ويبلاگ عشقري و حيدري وجودي همچنان.من كاپي لينك ويبلاگ عشقري وعاصي را به همه سايتها فرستادم تا جوانان ما بتوانند به اين شعرها دسترسي پيداكنند.اما ويبلاگها لينك نشد خيلي جاها هم ترجيع دادند سايتهاي را لينك كنند كه با آنها دوستي و همفكري دارند. من حتي گاهي به يك سايت كه ويبلاگ "عاصي" را برداشت، نوشتم كه اگرجاي خيلي هم تنگ ميشود آدرس "نگاه" را برداريد.... به هر حال. سعي ميكنم بيشتر بنويسم و روي ويبلاگ "بهشت هفتمين" كار كنم ولي لطفا شما هم كمك كنيد اقلا به هر ويبلاگي كه براي خود پيام مي نويسيد با يك پيام كوتاه، لينك عاصي را  هم درج كنيد.من مي نويسم كه خوانده شود واگرخواننده نداشته باشد نوشتن و صرف وقت براي چه ؟ سپاس.

 

برآمدن


چنان مبارك و بي انتها ز خانه برآمد
كه درقفاي وي از بام و در ترانه بر آمد

چراغ وسوسه يي از بهار راه چمن زد
گلي زباغ و تذروي از آشيانه بر آمد

نهال نورس شايسته هزار بهشتم
چه نا تمام عزيز و چه نازدانه بر آمد

خوشا خوشا گل سوري كه با بر آمدن ازخود
صداي مردم عاشق بدين بهانه بر آمد

 

كابل ٣٠  دلو ١٣٦٦ هجري شمسي

.....................

تو

توشب به جلوه شدي دود ماهتاب بر آمد
تو لب بخنده گشودي و آفتاب بر آمد


تو راه باغ گرفتي هوا هواي طرب شد
تو رخ به رود نمودي غريو آب بر آمد


تو گل به موي زدي و پرنده ي غم عاشق
ترانه ي بلب از بستر گلاب بر آمد


تو رفتي آتش تنهايي آب كرد وجودم
تو  آمدي و دل تنگم از عذاب بر آمد

..................

يك دريچه

 

 

يك دريچه


مي وزد هردم به گوشم زنگ آرام صدايت
ميگريزم سوي تنهايي و مي ميرم برايت

اندكي تا دست مي يابم به روزان گذشته
بوسه واري مي شكوفم از گريبانم به جايت

روزگاري را كه چون مه مي تراويدي به بامم
تازه مي سازم ، فرا مي خوانم ازلبخند هايت

تا به آيين درختستان پر از ياد تو باشم
يك دريچه تا ابد باز است در دل از هوايت

عاصی

گريه گاه

 

از عشق از قامت ديوانه وار او
در گرمي تمام جواني تمام جوش
با هاي هاي راهبه هاي فرشته بال
طبل هزار سر ز جنون كوفتم
                   ولي؛
از سنگساي ناله ي بدرود و بر نگشت
از دره از بهار بنان هميشه سبز
تا خواستم ترانه بسازم

         گريستم
لوح مزار هيچ سيه پيچه مرگ نيست
كز سينه من آه و دريغي نبرده است
زخمي نمانده است
در هيچ نعش خويي كه باري نخوانده ام
   من ، شاعرانه ريش
چندانكه يك تنن
  از استخوان خويش صدائي نمانده ام
بر جان خويشتن
اما: اي يار!
از چار چوب جسته ي ديوار هاي ده
در دفتر خيال بنام كنايه ئي
تا خواستم بهانه بسازم
                   گريستم
از ماهتاب گل گل پستانهاش را
     با بوسه چيده ام
از زهره، مهره دخترئي محرمانه را
با ناز ناز دادن گيسو و گونه شان
   رندانه ديده ام
از گفتني به هيچ كجائي نمانده است
چيزي كه من در آن حرفي نگفته ام
چندان كه نام من ، در غبغب برامده و بويگين
                                   شهر آواز ميشود

اما: اي يار
از بته كن كه غربت تلخش مصيبتيست
از بته كن كه دلنگرانيش آفتيست
                از هاي هاي شام غريبانه هاي او
تا خواستم فسانه بسازم

گريستم
هرگز!
به مژده هاي هزاران هزار سال‌، در دور و پيش خويش
كز من به وحشتي رم ميكنند و روي برويم نميشوند
الفت نبسته ام
هرگز!
به سايه هاي تهي از وجود تن
                     آري نگفته ام
                      سلامي نكرده ام
اما ميان مجمع در خون نشسته اي
درجيبهايم آتش و در مشتهام سنگ
فواره هاي غصه گريبان و آستين
تنها تر از هميشه
  درد عزيز مردم اين گريه گاه را
فرياد كرده ام

كابل ‌-٢٣‌- حمل‌-١٣٦٥ هجري ش

گلي كه ميشكفد


ياد نامه ي عشقيست
بهار گمشده ي سرزمين خون من است
جوانيي برو بالاي شمع و شمشير است
درفش قلعه ي سر نيزه ها و پرچم هاست
   گلي كه ميشكفد
دره ي من
منم
گلي كه ميشكفد
عروس تازه به دوران رسيده ي كوه است
                                  آزاديست
گلي كه ميشكفد


كابل ‌-حوت ‌-١٣٦٥ هجري ش

كشتن را نميدانم

از آن از واژه ها
معشوقه هاي جامه نارنجي
            براي خويش ميسازم
ازن با چشمهاي خسته
         اين تابوتهاي شاد قبرستان سرد از درد
                                      شبها را
به بازي با اميل آسمان بلبلي
                           دل ميفريبانم
كه كشتن را نميدانم
كه كشتن را نميدانم
دگرها خاك را بيمار ميبخشند
من عاشق
دگرها نعش را بالين مرده
من زخمي
دگر ها خاك را
            با گامهاي مهره ها آلوده ميسازند
من
دامان اين معشوقه را
خواب عروسان چمن
خميازه ميبندم
از آن اينجا بجاي زندگان عمرها خاموش
با مرده هاي سالها فرياد
                     همدم
                       همگريبانم
كه كشتن را نميدانم
كه كشتن رانميدانم

لوگر‌-١٨ميزان‌-١٣٦٤هجري ش

وجود يار


گاه دشت نقره، گه درياي زر مي بينمت
اي وجود يار، سرتا پا هنر مي بينمت


موج موج از پيرهن تابيده ميايي به چشم
نازنين! امروز درياي گهر مي بينمت


رگم رگم با دينت هنگامه جوشي ميكند
خاصه هنگاميكه با رخسار تر مي بينمت


ديده بودم جلوه هاي رويت اما امسفر
آيت قران به دامان قمر مي بينمت


هرچه مي بينم ترا در خواب در بيداري ام
برگ گل در كاروان هاي شكر مي بينمت

بهار ١٣٦٥ هجري ش

اميل

اميل


فرو ميريزد از اندام غم زنجير آوازم
به تمكين ميرساند ناله آخر شهپر سازم


به منزل ميرسانم كاروان عشقبازان را
اگر زين دست در پيراهن دل نغمه پردازم


خبر بدهيد ياران بلنديها و صحرا را
كه بنوازند تار درد خود را تا كه بنوازم


به اقليم مكدر ساز و آوازم نمي گنجد
بپرواز آي اي  شاهين قدسي تا بپروازم


صداي گريه ي  لاهوتيان شعر ميايد
عزاي  با نوي معنا ست بگذاريد بگدازم


به سنگي از ملامت گرچه ميبندند كارم را
من از در دري هر شب اميل تازه ميسازم


ملك از خون عشق و آشنايي ميدهد دردم
فرشته ميكشايد پرده هاي رنگي رازم


خزان  ١٣٦٩  هجري شمسي

يك دريچه

 

يك دريچه

مي وزد هر دم به گوشم زنگ آرام صدايت
مي گريزم سوي تنهايي و مي ميرم برايت


اندكي تا دست مي يابم به روزان گذشته
بوسه واري مي شكوفم از گريبانم به جايت


روزگاري را كه چون مه مي تراويدي به بامم
تازه مي سازم  فرا مي خوانم از لبخندهايت


تا به آيين درختستان پر از ياد تو باشم
يك دريچه تا ابد باز است در دل از هوايت

درماه در ستاره

دوستان عزيز سلام!
عاصي قامت بلند شعر سرزمين ما بود و جاودانه هم است. ولي حيف كه امروز جوانان ما كمتر با غزلها و سروده هاي او آشنا هستند.ما همه در معرفي او به نسل امروز وظيفه يكسان داريم.از آنجايي كه در رونويسي اشعار عاصي بعد از اين تنها خواهم بود. لطفا اشتباهاتي را كه در تايپ از من سر ميزند و يا هم در چاپ كتاب است و باز نويسي ميشود. به صورت دقيق يادهاني كنيد. اشتباه و درست هر دو بنويسيد.لطفا به شكل گنگ ننويسيد كه اشتباهاتی وجود دارد هر گاهي كه با اشتباهي بر خوردید يك، يك شماركنيد و اشتباه و درست هر دو بنويسيد. تا بتوانيم با امانتداري بيشتر كار بازنويسي را تمام كنيم. بامحبت

درماه در ستاره

هرشب هواي كوچه ي دلدار ميكنم
دل را تسلي از در و ديوار ميكنم
از بسكه با خيال وي آغشته ميشوم
هر ذره را خيال سپيدار ميكنم
با جفت كفتر ته ي پر چال بام شان
از دور دور قصه ي بسيار ميكنم
آنجا براي دفع گمان بد كسان
تمثيل نقش مردم هشيار ميكنم
نذرانه ي مراد همه سيم و زر بود
من نان گرم نذر رخ يار ميكنم
در ماه ، در ستاره ي شام و غروب شهر
او را تمام باغچه ديدار ميكنم
از جنس دل ز سينه دكاني گشوده ام
سرتا به پاي عشقم وبازار ميكنم


كابل ‌- قوس ‌- ١٣٦٦

 

تاريك

تاريك


خانه تاريك، دل باغ و بيابان تاريك
بيتو هر كوچه اين شهرك ويران  تاريك

آسمان خسته و خورشيد ز پا افتاده
ماه آواره به دلگيريي زندان تاريك

چه دياريست دياريكه نباشي تو در آن
دامن  آلوده ي تكفير و گريبان تاريك

بيتو دل معبد طوفان زده را ميماند
آستان ريخته، در سوخته، ايوان تاريك

باده تاريك و گلو گير، سر نامه سياه
و غم دوزخيي يار دو چندان تاريك


خزان ١٣٦٩ ه ش

به باغ مي برمت

كنون هواي درختان سرو سرماييست
كبوترانه به گلدسته ها
پناه بايد برد

سپيد نويسي و نيمايي نويسي درميان جوانان ما روز تا روز بيشتر ميشود ولي دريغ كه حلاوت چنداني ندارد. عده اي آ نرا راهي آسان شاعر شدن يافته اند تاشانه از آموزش اساسات شعر خالي كنند .جمعي هم  که خسته از كهنه گي و رفتن پي قافيه و عروض اند در تلاش يافتن زبان تازه اي براي گفتن -ازين راه ميروند. البته در جعع دوم جوانان بسيار آگاه به زبان و ادبيات شامل هستند كه نه تنها تمام موازين شعرنيمايي و سپيد را مراعات ميكنند بلكه آثار بسيار محكم و جاودانه اي هم خلق كردند ولي من هر زماني كه نيمايي هاي "عاصي" را ميخوانم اورا -يكه تاز اين ميدان مي يابم. او بي ابهام هست ، ساده و صميميست. چنانكه در غزل. او ميداند كجا تمام كند و كجا برود و برود تا خود به تمام برسد. او قلم اش شجاع است ترس از كم و بيش ندارد و اين او را يگانه ميسازد تا جايیكه   سالها بعد از شهادت "عاصي" عزيز با وجود گسترش دامنه هاي ادبيات شعری  در ميان ما هنوز كسي تا جاي او نرسيده است." بباغ ميبرمت " شاهدي اين ادعاست. ز

 

به باغ مي برمت

اگر ترانه ي از ياد رفته ي عاصي
دوباره زنده شد از خاطرات در خونش
به باغ ميبرمت
اگر درخت لب رود خانه باز شگفت
و گر تبسم سيمين نسترن زاران
از آن بلند يي در انتظار جاري شد
بباغ ميبرمت
بباغ بوسه
بباغ نوازش و آغوش
اگر كه داس بلند دورگران غريب
ميان سنبله هاي سه ماهه در قنداق
براي فصل نكويي
           به رقص باز آمد
بباغ مي برمت
بباغ آزادي
بباغ سبز و پر آوازه ي هميشه بهار
اگر كه قافله ي عشق
شهيد و ابريشم
ز شر نكبت چاقو كشان بخير گذشت
اگر بهار رسيد
بباغ مي برمت
بباغهاي "سلام وعليك"
بباغ "مانده نباشي"
بباغ بنفش آسودن
اگر كه آه و دعايي بنام نيلوفر
ازين خرابه ي فرياد و اشك
ريشه گرفت
و نسبتي به برودوش يارپيداكرد
بباغ ميبرمت
كنون هواي درختان سرو سرماييست
كبوترانه به گلدسته ها
پناه بايد برد
كبوترانه به
جنگل مقام بايد كرد
و پر
ببام معبدارديبهشت بايد ريخت
بباغ ميبرمت
بباغ خواب سحر گاهي كبوترها
در انتظار بمان
از انتظار به بيرون باغ
خيمه بزن
دمي كه جوي به جاي سراب
سيب آورد
و آبشار ز گلبرگ سرخ دامن بست
دمي كه كاكل دوشيزه بيد را
باران
به پيچ و تاب كشيد
به سايه سايه ي باغ
آشنات ميسازم
بباغ ميبرمت
بباغ بوسه
بباغ نوازش و آغوش

١٦ جوزا ١٣٦٦ كابل

لفافه

 

لفافه
نگفته ام سخن اما كه درهواي تو گفتم
ترانه ساز نموده همش براي تو گفتم
 
قبول خاطر ارباب شعر را غزل نو
عبار ت از تو گزيدم به اقتفاي تو گفتم

خيال رنگين گلگشت تا لطيفتر آيد
به جلوه گاه رخت رفته از لقاي تو گفتم

شگوفه را و دل انگيزي بهار شدن را
طليعه ي بحضور تو پيش پاي تو گفتم