تاريك

تاريك


خانه تاريك، دل باغ و بيابان تاريك
بيتو هر كوچه اين شهرك ويران  تاريك

آسمان خسته و خورشيد ز پا افتاده
ماه آواره به دلگيريي زندان تاريك

چه دياريست دياريكه نباشي تو در آن
دامن  آلوده ي تكفير و گريبان تاريك

بيتو دل معبد طوفان زده را ميماند
آستان ريخته، در سوخته، ايوان تاريك

باده تاريك و گلو گير، سر نامه سياه
و غم دوزخيي يار دو چندان تاريك


خزان ١٣٦٩ ه ش

به باغ مي برمت

كنون هواي درختان سرو سرماييست
كبوترانه به گلدسته ها
پناه بايد برد

سپيد نويسي و نيمايي نويسي درميان جوانان ما روز تا روز بيشتر ميشود ولي دريغ كه حلاوت چنداني ندارد. عده اي آ نرا راهي آسان شاعر شدن يافته اند تاشانه از آموزش اساسات شعر خالي كنند .جمعي هم  که خسته از كهنه گي و رفتن پي قافيه و عروض اند در تلاش يافتن زبان تازه اي براي گفتن -ازين راه ميروند. البته در جعع دوم جوانان بسيار آگاه به زبان و ادبيات شامل هستند كه نه تنها تمام موازين شعرنيمايي و سپيد را مراعات ميكنند بلكه آثار بسيار محكم و جاودانه اي هم خلق كردند ولي من هر زماني كه نيمايي هاي "عاصي" را ميخوانم اورا -يكه تاز اين ميدان مي يابم. او بي ابهام هست ، ساده و صميميست. چنانكه در غزل. او ميداند كجا تمام كند و كجا برود و برود تا خود به تمام برسد. او قلم اش شجاع است ترس از كم و بيش ندارد و اين او را يگانه ميسازد تا جايیكه   سالها بعد از شهادت "عاصي" عزيز با وجود گسترش دامنه هاي ادبيات شعری  در ميان ما هنوز كسي تا جاي او نرسيده است." بباغ ميبرمت " شاهدي اين ادعاست. ز

 

به باغ مي برمت

اگر ترانه ي از ياد رفته ي عاصي
دوباره زنده شد از خاطرات در خونش
به باغ ميبرمت
اگر درخت لب رود خانه باز شگفت
و گر تبسم سيمين نسترن زاران
از آن بلند يي در انتظار جاري شد
بباغ ميبرمت
بباغ بوسه
بباغ نوازش و آغوش
اگر كه داس بلند دورگران غريب
ميان سنبله هاي سه ماهه در قنداق
براي فصل نكويي
           به رقص باز آمد
بباغ مي برمت
بباغ آزادي
بباغ سبز و پر آوازه ي هميشه بهار
اگر كه قافله ي عشق
شهيد و ابريشم
ز شر نكبت چاقو كشان بخير گذشت
اگر بهار رسيد
بباغ مي برمت
بباغهاي "سلام وعليك"
بباغ "مانده نباشي"
بباغ بنفش آسودن
اگر كه آه و دعايي بنام نيلوفر
ازين خرابه ي فرياد و اشك
ريشه گرفت
و نسبتي به برودوش يارپيداكرد
بباغ ميبرمت
كنون هواي درختان سرو سرماييست
كبوترانه به گلدسته ها
پناه بايد برد
كبوترانه به
جنگل مقام بايد كرد
و پر
ببام معبدارديبهشت بايد ريخت
بباغ ميبرمت
بباغ خواب سحر گاهي كبوترها
در انتظار بمان
از انتظار به بيرون باغ
خيمه بزن
دمي كه جوي به جاي سراب
سيب آورد
و آبشار ز گلبرگ سرخ دامن بست
دمي كه كاكل دوشيزه بيد را
باران
به پيچ و تاب كشيد
به سايه سايه ي باغ
آشنات ميسازم
بباغ ميبرمت
بباغ بوسه
بباغ نوازش و آغوش

١٦ جوزا ١٣٦٦ كابل