من


من سراپا آ شنايي من سراپا همزبانم
عطر صدها ساله عشقي ميوزد از باغ جانم
رو به كفترخانه هاي بيشه يي در دور دستي
بال شوقي ميكشايد پر شوقي ميفشانم
چشمهاي نازنيني انتظارم مي بر آرد
هرچه بادا باد تا او خويشتن را ميرسانم
ناله گر نا ساز افتد از تب خاموشي خود
برمسير نيستان من هم چراغي مي نشانم
تا به اقبال اختري از سازگاريها بر آيد
روزگاري شد، كه مه در سنبلستان مي چرانم
روزگاري شد كه تا نام از محبت مي بر آيد
ميگدازد ريشه هايم ميگدازد استخوانم
كابل ‌‌- خزان  ١٣٦٩