غزل من و غم من

غزل من و غم من

به هواي تازه ماند غزل من و غم من
به خدا ترا رساند غزل من و غم من

همه اش سلام عشق است و كلام  آشنايي
همه نور مي فشاند غزل من و غم من

زاداي مهرباني به مباركي رسيده
كه به نيمه ره نماند غزل من و غم من

چو قلندران صافي چو برهنه گاني صادق
دغل و دغا نداند غزل من و غم من

به زمين شوره ي جان و به خاكتوده ي دل
گل سرخ پروراند غزل من و غم من
 
به قلمرو دل انگيز  تخيلم فرود آي
كه هماي مي پراند غزل من و غم من

كابل ١٣٦٨ ه ش

ياد باورها

 

 

مرگ آمد و معنی زمان ديگر شد
غمنامه ی خون مردمان از سر شد
هم حشمت سبزه زار را فتنه گرفت
هم شوكت باغ خاك و خاكستر شد