تنهايي

گريبان گير جان خويشم از بسيار تنهايي
سرم ميريزد امشب از دروديوار تنهايي

دلي كه داشتم ديوانه گيهايش زپا افگند
سري تا مي بر آرم ميدهد آزار تنهايي

خموشيهاي من در پرده هايش رنگ ميگردد
چه ساز روشني دارد به چشم يار تنهايي

به هر جمعي كه آواز محبت ميشود بالا
خيالي را به خونم ميكند بيدار تنهايي

صداي آ شنا  ره ميكشايد از درون اما
گلو ميگيرد م اندوه دريا بار تنهايي

هميشه چشم من ازهمسرايان دستياري بود
ولي اينك رفيق  راه غربتسار تنهايي

كابل ‌‌- تابستان ‌- ١٣٦٩