اگر عزم دگر ديار می بايد كرد
سيرو سفر مزار می بايد كرد
فردا كه نه نوروز بود نی گل سرخ
در پای چه كس بهار می بايد كرد

به قامتی از چراغ و ايمان وتفنگ
گاهی همه آب و گاه ديگر همه سنگ
در معركه گاه عشق با نام شهيد
نه گفت و برافراشت بسر پرچم جنگ

هنگامه سبز مرغزار آخر شد
من چشم براه و انتظار آخر شد
پاييز رسيد و كشت ها داس افتاد
ای يار كجايی كه بهار آخرشد

چون كوه اگر چه پايدار م به غمت
ميهن غم ديگري ندارم به غمت
خون تعبيه ميكنم گل و سنگ ترا
هر تلخ دمی كه می برارم به غمت

روزی كه ترا تراش ميكرد خدا
نقشی ز خودش تلاش ميكرد خدا
چون كار به چشم ها زيبا شد
سر دل خويش فاش ميكرد خدا

 

من درد بدوش شام تار وطنم
دلپخته رنج روزگار وطنم
آهم همه انتظار،اشكم همه صبر
من خاطره دار حال زار وطنم

ياراز وطن خويش فراری شد و رفت
از ده و ديارش متواری شد و رفت
بر مزرعه و باغچه اش
از آتش و خون گلوله باری شد رفت

هر تن كه زجمع انجمن می شكند
ولله كمر و بازوی من می شكند
سر تا قدم از هزار جا می شكنم
هر شاخه گلی كه زين چمن می شكند

بايد علم بهار و باران افراشت
تا حوصله هست شخم بايد زد و كشت
ما سبز شويم يا نه غم نيست مگر
اين مزرعه را سبز نگه بايد داشت

تا ژنده ای عشق حق بر افراخته ايم
از مخمل خون به تن كفن ساخته ايم
ما مفت نه سهم می بريم از آفتاب
دامن دامن ستاره پرداخته ايم