چراغ و ايمان
اگر عزم دگر ديار می بايد كرد
سيرو سفر مزار می بايد كرد
فردا كه نه نوروز بود نی گل سرخ
در پای چه كس بهار می بايد كرد
![]()
به قامتی از چراغ و ايمان وتفنگ
گاهی همه آب و گاه ديگر همه سنگ
در معركه گاه عشق با نام شهيد
نه گفت و برافراشت بسر پرچم جنگ
![]()
هنگامه سبز مرغزار آخر شد
من چشم براه و انتظار آخر شد
پاييز رسيد و كشت ها داس افتاد
ای يار كجايی كه بهار آخرشد
![]()
چون كوه اگر چه پايدار م به غمت
ميهن غم ديگري ندارم به غمت
خون تعبيه ميكنم گل و سنگ ترا
هر تلخ دمی كه می برارم به غمت
![]()
روزی كه ترا تراش ميكرد خدا
نقشی ز خودش تلاش ميكرد خدا
چون كار به چشم ها زيبا شد
سر دل خويش فاش ميكرد خدا
![]()
من درد بدوش شام تار وطنم
دلپخته رنج روزگار وطنم
آهم همه انتظار،اشكم همه صبر
من خاطره دار حال زار وطنم
![]()
ياراز وطن خويش فراری شد و رفت
از ده و ديارش متواری شد و رفت
بر مزرعه و باغچه اش
از آتش و خون گلوله باری شد رفت
![]()
هر تن كه زجمع انجمن می شكند
ولله كمر و بازوی من می شكند
سر تا قدم از هزار جا می شكنم
هر شاخه گلی كه زين چمن می شكند
![]()
بايد علم بهار و باران افراشت
تا حوصله هست شخم بايد زد و كشت
ما سبز شويم يا نه غم نيست مگر
اين مزرعه را سبز نگه بايد داشت
![]()
تا ژنده ای عشق حق بر افراخته ايم
از مخمل خون به تن كفن ساخته ايم
ما مفت نه سهم می بريم از آفتاب
دامن دامن ستاره پرداخته ايم
![]()