درماه در ستاره
هرشب هواي كوچه دلدار ميكنم
دل را تسلي از در و ديوار ميكنم
از بسكه با خيال وي آغشه ميشوم
هر ذره را خيال سپيدار ميكنم
با جفت كفتر نه ي پر چال بام شان
از دور دور قصه ي بسيار ميكنم
آنجا براي دفع گمان بد كسان
تمثيل نقش مردم هوشيار ميكنم
نذرانه ي مراد همه سيم و زر بود
من نان گرم نذر رخ يار ميكنم
درماه، در ستاره ي شام و غروب شهر
او را تمام باغچه ديدار مي كنم
از جنس دل ز سينه دكاني گشوده ام
سرتا به پاي عشقم و بازار ميكنم
كابل - قوس - ١٣٦٦